تبليغاتX
Gone With The Wind

Gone With The Wind

عقاب و کلاغ ( جلال ملکشاه )

فصل، فصل زرد پاییز است
آسمان دلگیر و خاموش و زمین سرد و غم انگیز است
روی عمر سبز جنگل، گوئیا پاشیده بذر مرگ
همچو اشك آن سان كه انسانی به حسرت
روز تلخ احتضار خویش
می چكد از چشم جنگل، دانه های برگ
آفتاب بی رمق چون آخرین لبخند یك سردار، به روز هزم
روی لجه خون و شكست لشكرش می آورد بر لب
بر لبان تیره كهسار خشكیده است


زوزه مرموز و بد یمن شغال باد، شیون مرگ است
كه درون گیسوان جنگل بیمار پیچیده است
مرگ می آید، رعشه اش بر جان
او به خود می گوید و بر خویش می لرزد عقاب پیر

مرگ می آید
روی سنگی بر بلندای ستیغ كوه ایستاده است
با همه خوفی كه دارد لیك
چشم هایش آشیان شوكت و فخری است عالمگیر

 

مرگ می آید
وه چه تلخ و زشت و نازیباست
و كلید رمز این قفل معماگونه ناپیداست
آنكه می خواهد جهان را شاد
آنكه می جوید به زیر چرخ گنبد گیتی
عزت عدل و شكوه و داد
آنكه در اوج است و راه عشق می پوید
زندگی را همچو باغی گل به گل مستانه می بوید
ای دریغا عمر او كوتاه و بی فرداست
مرگ می آید
باز با خود گفت، و دلش را یك ملال تلخ در چنگال خود افشرد

مرگ می آید، گریزی نیست
زندگی را دوست دارم، داروی این درد پیش كیست؟
آسمان زیباست و زمین و جنگل و كهسار جان افزاست
آن فسانه آب هستی بخش، در كدامین سوی این دنیاست
 

یادش آمد زیر پای كوه
در كران بوی گند مردابی آشیان دارد كلاغی پیر
زیسته است بسیار سال از صد فزون ولیك همچنان مانده است
سر درون ریم و چرك لاش مرداران
چاپلوس و دم تكان، جانور خویان
همنشین با خیل كفتاران
خود ندارد قدرت پرواز
گشته در توجیه مرداب عفونت زای
اوستادی نكته پرداز و حكایت ساز
مرگ می آید و كلاغ پیر می داند كه راز زندگی در چیست
 

گفت و زد شهبال شوكت جوی خود بر هم عقاب پیر
ناگهان كهسار بخروشید
كوه لرزید و به خود پیچید
روبهان سوراخ گم كردند
آهوان از خوف رم كردند
گله را زنجیره آرامشان بگسست
كبك یكه خورد
جغد ترسید و دهان شوم خود را بست
 

پس فرود آمد عقاب پیر
گر چه راه من ندارد با ره ناراه تو پیوند
گرچه من در زندگانی با شمایان ناهمآوازم
گرچه تو با خفت و من با سپهر پاك دمسازم
لیك امروزم به تو ناچار كار افتاد
جز تو دانائی بدین مشكل كه دارم نیست این گره بگشای
راز طول عمر تو در چیست؟
من كه پر در چشمه خورشید می شویم
كهكشان عزت و جاه و شكوه و فخر می پویم
عمرم اما سخت كوتاه است
می پذیرم مرگ را و اجتنابی نیست
لیك مرگ من بدینسان زود و ناگاه است


زاغ گفتا: جان بخواه ای دوست
گر چه تو با من نمی سازی
گر چه تو هم چون نیاكانت بر ستیغ كوه می نازی
زاغ با خود گفتگوی دیگری دارد:
نیك می دانم هراس مرگ
خوی تند از یاد او برده است
دست مریزاد ای زمان، ای روزگار، ای دهر
كه عقاب سركش و آزاد این چنین خوار و زبون و پست
در پی چاره به سوی من پناه آورده است
 

پس كلاغ پیر رفت و روی لاش مرداری پرید و شادمان خندید
همچنانكه لقمه می خائید گفت:
رمز زندگی این است، آشیان در ساحل مرداب ما افكن
سفره انداز از طعام لاشه مردار بر كران خلوت و آرام از گزند حادثه ایمن
در كتاب پند ما درج است؛ كه نیای ما فرمود:
در جهان جز وسعت مرداب
هر چه می گویند و می جویند و می پویند
حرف مفت است و ندارد سود
 

گوش كن ای دوست
تا بگویم كه دلیل عمر كوتاه شمایان چیست؟
زندگی در اوج می جوئی باد مسموم است
بوی گند نور می بوئی
قله ای كه بر فرازش آشیان داری ناخوشایند و بلند و بی ره و شوم است
جاودانه زیستن در ساحل زیبای مرداب است
خوردن و آشامیدن و خواب است
چینه كن با من درون خاك این پر و بال بلند و زشت را بردار
هر چه فكر كوه را دیگر فرامش كن توبه كن در آستان حضرت كفتار
 

منقلب گشت و عقاب پیر شرمگین و سخت توفنده
گفت: من كجا و این بساط ننگ
تف بر این مرداب گند و خوان رنگارنگ
مرگ در اوج سپهر پاك خوشتر از یك لحظه ماندن در جوار ننگ روی خاك
گفت: ای زاغ پلید زشت
جاودان ارزانیت عمر پلشت
من نخواهم عمر در مرداب من نجویم زندگی در لاشه مردار
من نسازم آشیان در ساحل ایمن من نسایم سر به درگاه شغال و روبه و كفتار
اینك ای مرگ شكوه آیین
من چو روح نور از هر زشتی و آلایشی در دل مبرایم
تا نیالوده ست جان را ننگ من تو را با جان پذیرایم
گفت و شهبالان زهم واكرد
گشت در مرداب دوری چند
در میان بهت زاغ زشت
بال در یال بلند اسب باد افكند.

+ نوشته شده در  جمعه 9 دی1390ساعت 3:27 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

از همان ابتدا دروغ گفتند...

از همان ابتدا دروغ گفتند...

مگر نگفتند که " من " و " تو " ما می شویم؟!

پس چرا حالا " من " اینقدر تنهاست؟؟؟

از کی " تو " اینقدر سنگدل شد؟؟!!

اصلا این " او " را که بازی داد؟؟!!

که آمد و " تو " را با خود برد و شدید "ما "!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

می بینی ؟؟؟

قصه ی عشقمان فاتحه ی دستور زبان را خوانده است.....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 خرداد1390ساعت 12:24 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

عجب صبري خدا دارد !

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم

همان يك لحظه اول

كه اول ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان

جهان را با همه زيبايي و زشتي

بروي يكدگر ويرانه ميكردم .

 

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم

كه در همسايه صدها گرسته ، چند بزمي گرم عيش و نوش ميديدم

نخستين نعره مستانه را اموش آندم

بر لب پيمانه ميكردم

 

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم

كه ميديدم يكي عريان و لرزان، ديگري پوشيده از صد جامه رنگين

زمين و آسمان را

واژگون ، مستانه ميكردم

 

 

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم

نه طاعت ميپذيرفتم

نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگر ها نيز كرده

پارع پاره در كف زاهد نمايان

سبحه صد دانه ميكردم

 

 

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم

براي خاطر تنها يكي مجنون  صحرا گرد بي سامان

هزاران ليلي نازآفرين را كو بكو

آواره و ديوانه ميكردم

 

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم

بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان

سراپاي وجود بي وفا معشوق را

پروانه ميكردم

 

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم

بعرش كبريايي ، با همه صبر خدايي

تا كه ميديدم عزيز نابجايي ، ناز بر يك ناروا گرديده خواري ميفروشد

گردش اين چرخ را

وارونه بي صبرانه مي كردم

 

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم

كه ميديدم مشوش عارف و عامي زبرق فتنه اين علم عالم سوز مردم كُش

بجز انديشه عشق و وفا، معدوم هر فكري

در اين دنياي پر افسانه ميكردم

 

عجب صبري خدا دارد !

 

اگر من جاي او بودم

 

همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و ، تاب تماشاي تمام زشت كاريهاي اين مخلوق را دارد

وگرنه من به جاي او چو بودم

يكنفس كي عادلانه سازشي

با جاهل و فرزانه ميكردم

 

عجب صبري خدا دارد !    عجب صبري خدا دارد !

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 دی1389ساعت 0:21 قبل از ظهر  توسط سجاد  | 

آخرین خداحافظی با نورمن ویزدم

 

آخرین خداحافظی با نورمن ویزدم
 

 
bestirangroup|بهترین گروه ایران
 

 

22جمعه اکتبر، نورمن ویزدم، کمدین بریتانیایی در خیابان های داگلاس در جزیره "من" تشییع شد. او روز 4 اکتبر در در آسايشگاهی در این جزيره درگذشت.  

 

bestirangroup|بهترین گروه ایران

 

نیک و ژاکی، (دو نفر جلو) فرزندان نورمن ویزدم همراه تشییع کنندگان به سوی کلیسای سنت جورج رفتند.

 

 

 


 

bestirangroup|بهترین گروه ایران

 

bestirangroup|بهترین گروه ایران

 

bestirangroup|بهترین گروه ایران

 


 

bestirangroup|بهترین گروه ایران

 

bestirangroup|بهترین گروه ایران

 

مراسم یادبود نورمن ویزدم در کلیسای سنت جورج برگزار شد

 

 

 

bestirangroup|بهترین گروه ایران

 

صدها نفر از اعضای خانواده، دوستان و علاقمندان نورمن ویزدم در این مراسم شرکت کردند

 

 

 

bestirangroup|بهترین گروه ایران

bestirangroup|بهترین گروه ایران

 

 

آگهی مراسم تشییع و تدفین نورمن ویزدم

 

 

 

bestirangroup|بهترین گروه ایران

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 آبان1389ساعت 9:31 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

آدمها و آدمها

آدم هاي بزرگ در باره ايده ها سخن مي گويند

آدم هاي متوسط در باره چيزها سخن مي گويند

آدم هاي كوچك پشت سر ديگران سخن مي گويند


***
آدم هاي بزرگ درد ديگران را دارند

آدم هاي متوسط درد خودشان را دارند

آدم هاي كوچك بي دردند

***
آدم هاي بزرگ عظمت ديگران را مي بينند

آدم هاي متوسط به دنبال عظمت خود هستند

آدم هاي كوچك عظمت خود را در تحقير ديگران مي بينند

***
آدم هاي بزرگ به دنبال كسب حكمت هستند

آدم هاي متوسط به دنبال كسب دانش هستند

آدم هاي كوچك به دنبال كسب سواد هستند

***
آدم هاي بزرگ به دنبال طرح پرسش هاي بي پاسخ هستند

آدم هاي متوسط پرسش هائي مي پرسند كه پاسخ دارد

آدم هاي كوچك مي پندارند پاسخ همه پرسش ها را مي دانند

***
آدم هاي بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند

آدم هاي متوسط به دنبال حل مسئله هستند

آدم هاي كوچك مسئله ندارند

***
آدم هاي بزرگ سكوت را براي سخن گفتن برمي گزينند

آدم هاي متوسط گاه سكوت را بر سخن گفتن ترجيح مي دهند

آدم هاي كوچك با سخن گفتن بسيار، فرصت سكوت را از خود مي گيرند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 آبان1389ساعت 5:37 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

من . تو . او


من به  مدرسه میرفتم تا در س بخوانم
 
تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی
او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا

من پول  تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم
 
تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود
او هر روز بعد از مدزسه کنار خیابان آدامس میفروخت

معلم گفته بود انشا  بنویسید
 
موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت

من نوشته بودم علم  بهتر است
 
مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید
تو نوشته بودی علم بهتر است
شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی
او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود
خودکارش روز قبل تمام شده بود

معلم آن روز او را تنبیه کرد
 
بقیه بچه ها به او خندیدند
آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد
هیچ    کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد
خوب معلم نمی دانست او پول خرید  یک خودکار را نداشته
شاید معلم هم نمی دانست ثروت وعلم
گاهی به هم  گره می خورند
گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت

من در خانه ای بزرگ می شدم  که بهار
 
توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد
تو در خانه ای بزرگ  می شدی که شب ها در آن
بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت برای مادرت  می خرید
او اما در خانه ای بزرگ می شد که در و دیوارش
بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید

سال های آخر دبیرستان بود
 
باید آماده می شدیم برای ساختن آینده

من باید بیشتر درس می خواندم دنبال کلاس های  تقویتی بودم
 
تو تحصیل در دانشگا های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد
او اما نه انگیزه داشت نه پول. درس را رها کرد دنبال کار می گشت

روزنامه چاپ شده بود
 
هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت

من رفتم  روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم
 
تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی
او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود

من آن روز خوشحال تر از آن بودم
 
که بخواهم به این فکر کنم که کسی کسی را  کشته است
تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه
آن را به کناری انداختی
او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه
برای اولین بار بود در زندگی اش
که این همه به او توجه شده بود 

چند سال گذشت
 
وقت گرفتن نتایج بود

من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم
 
تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی. همان آرزوی دیرینه ی پدرت
او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود

وقت قضاوت بود
 
جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند

من خوشحال بودم که مرا تحسین می کنند
 
تو به خود می بالیدی که  جامعه ات به تو افتخار می کند
او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند

زندگی ادامه دارد
 
هیچ وقت پایان نمی گیرد

من موفقم من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است!!!
 
تو خیلی موفقی تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است!!!
او اما زیر مشتی خاک است. مردم گفتند مقصر خودش است !!!!

من , تو , او
 
هیچگاه در کنار هم نبودیم
هیچگاه یکدیگر را نشناختیم

اما من و تو اگر به جای او بودیم
 
آخر داستان چگونه بود؟؟؟
+ نوشته شده در  دوشنبه 18 مرداد1389ساعت 1:11 قبل از ظهر  توسط سجاد  | 

آژدهاک

اینک اژدهای ترس آورشب دهان گشوده تر از هر بارو با خروش تر پهلوان پاک خفته روز را فرو برد، و تند باد برخواست با غریو اندوه و افسوس. وپهلوان پاک خفته روز چشمها گشود وخود را مرده یافت. 

واژدهای ترس آور شب بر پنجه ها خزید آرام و خود را تا روی سینه آسمان کشید. 

پیش ار اینها چنین من لاشه خوری را دیده بودم که بر لاشه خود نشسته بود و شیونی داشت در سوگ خود من شنیدم که فریاد آسمان شکافت برمی داشت . اندوه بر من چیره بود و اینک رشک بر من چیره گشت، من هرگز فریاد آسمان شگاف خود را بر نیاورده بودم... 

من اژدهاک که اینک بسته این بندم بر بلندی این کوه؛ کوه سخت بزرگ بسیار بلند -دماوند. ومن اژدهاک که از آنگاه که بخت بدم دیدگان مرا به دنیا گشود هر دم بسته بندی بودم- بسته تر از هر بند- هرگز فریاد آسمان شکاف خود را بر نیاورده بودم

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 خرداد1389ساعت 4:21 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 


Three things in life that are never certain
سه چیز در زندگی پایدار نیستند

Dreams
رویاها

Success
موفقیت ها

Fortune
شانس


Three things in life that, one gone never come back
سه چیز در زندگی قابل برگشت نیستند

Time
زمان

Words
گفتار

Opportunity
موقعیت


Three things in human life are destroyed
سه چیز در زندگی انسان را خراب می کنند

Alcohl
الکل

Pride
غرور

Anger
عصبانیت


Three things that humans make
سه چیز انسانها را می سازند

Hard Work
کار سخت

Sincerity
صمیمیت

Commitment
تعهد


Three things in life that are most valuable
سه چیز در زندگی بسیار ارزشمند هستند

Love
عشق

Self-Confidence
اعتماد به نفس

Friends
دوستان


Three things in life that may never be lost
سه چیز در زندگی که هرگز نباید از بین بروند

Peace
آرامش

Hope
امید

Honesty
صداقت

And how beautiful these three important things
in life perspective Dr.Ali Shariati stated
و چه زیبا این سه چیز مهم در زندگی از دیدگاه دکتر علی شریعتی بیان شده

Do not rely on three things never
به سه چیز هرگز تکیه نکن

Pride
غرور

Lie
دروغ

Love
عشق

Gallop is human with pride
انسان با غرور می تازد

Be lost with telling lies
با دروغ می بازد

And dies with love
و با عشق می میرد


Happiness in our lives has three primary
خوشبختی زندگی ما بر سه اصل است

Experience Yesterday
تجربه از دیروز

Use Today
استفاده از امروز

Hope Tomorrow
امید به فردا

Ruin our lives is the three principle
تباهی زندگی ما نیز بر سه اصل است

Regret Yesterday
حسرت دیروز

Waste Today
اتلاف امروز

Fear of Tomorrow
ترس از فردا
+ نوشته شده در  دوشنبه 13 اردیبهشت1389ساعت 1:40 قبل از ظهر  توسط سجاد  | 

یادم باشد . یادش باشد . یادمان باشد

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را

یادم باشد که روز و روزگار خوش است
وتنها دل ما دل نیست
یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر و جواب
دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم
یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم
و برای سیاهی ها نور بپاشم
یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم
و از آسمان درسِ پـاک زیستن
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست ...
یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام ... نه برای تکرار
اشتباهات گذشتگان

یادم باشد زندگی را دوست دارم
یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی
قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم
یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی که از سازش
عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد
یادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم
یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش باز می شود
یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم
یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم
یادم باشد از بچه ها میتوان خیلی چیزها آموخت
 
یادم باشد پاکی کودکیم را از دست ندهم
یادم باشد زمان بهترین استاد است
یادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پیشانیم بزنم تا بعدا با مشت برفرقم نکوبم
یادم باشد با کسی انقدر صمیمی نشوم شاید روزی دشمنم شود
یادم باشد با کسی دشمنی نکنم شاید روزی دوستم شود

یادم باشد قلب کسی را نشکنم
یادم باشد زندگی ارزش غصه خوردن ندارد
یادم باشد پلهای پشت سرم را ویران نکنم
یادم باشد امید کسی را از او نگیرم شاید تنها چیزیست که دارد
یادم باشد که عشق کیمیای زندگیست
یادم باشد که ادمها همه ارزشمند اند و همه می توانند مهربان و دلسوز باشند
یادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقات
 
بیایید همگی یادمان باشد و به هم یادآوری کنیم  

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 بهمن1388ساعت 10:22 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

آنجا، جايي براي كودكان نبود

 

مراسم اختتاميه شانزدهمين جشنواره تئاتر بين‌المللي كودك و نوجوان با حضور بزرگترها و پرسنل ادارات و تعداد اندكي از گروه‌هاي شركت‌كننده برگزار شد تا مشخص شود سهم بچه‌ها از اختتاميه جشنواره خودشان آن هم در روز كودك، هيچ بود و بس. اكثر صندلي‌هاي سالن توسط پرسنل ادارات و خانواده‌هايشان پر شده بود و تعداد محدودي از صندلي‌ها به بچه‌ها اختصاص داشت. مراسم هم مثل ترتيب صندلي‌ها بود، بدين صورت كه بزرگ ترها در مراسم اختتاميه از همديگر قدرداني و تشكر كردند و برنامه‌اي بزرگسالانه و بي‌روح را به اجرا گذاشتند. از دكور برنامه مشخص بود كه اختتاميه رنگ و بوي كودكي ندارد. سهم بچه‌ها از اختتاميه امسال، پنج فرفره كاغذي و يك ماه گاز گرفته و ستاره‌هايي كه روي زمين مي‌درخشيدند و ماهي‌هايي كه روي هوا معلق بودند، بود. البته يك نردبان نصفه نيمه با تكه‌اي ابر هم روي زمين بود كه نقش تريبون را بازي مي‌كرد.

ساعت 15 و 40 دقيقه مراسم اختتاميه آغاز شد؛ مراسمي بي‌جان براي جشنواره‌اي كه قرار بود جان تازه‌اي به دنياي كودك ببخشد. صداي موسيقي كارتون‌هاي بچگيمان براي هر اهداي جايزه‌اي به گوشمان مي‌رسيد. رئيس مركز آفرينش‌هاي هنري به مديركل فرهنگ و ارشاد اسلامي جايزه مي‌داد، دبير جشنواره از بي‌خبري خود براي جشنواره هفدهم مي‌گفت و استاندار از هنر اسلامي تئاتر حرف مي‌زد و خلاصه همه چيز بود جز دنياي كودكي و نشاط و شادي. چراغ‌هاي خاموش تالار هنر و نور كم سوي صحنه بر بي‌روح بودن مراسم اختتاميه مي‌افزود و خاطره مراسم سال گذشته را بيشتر در ذهنمان زنده مي‌كرد؛ انگار قرار نبود هيچ چيز جشنواره مثل سال گذشته پرشور و بانشاط و بابرنامه باشد. بعد از اينكه بزرگ ترها خوب از همديگر تقدير و تشكر كردند نوبت به اهداي جوايز جشنواره رسيد. شايد خواندن نامه منوچهر اكبرلو يكي از اعضاي هيئت داوران به دخترش يكي از بخش‌هاي جذاب جشنواره بود، زيرا اين قسمت به دنياي كودكي پل مي‌زد و يادمان مي‌انداخت در مراسم اختتاميه شانزدهمين جشنواره بين‌المللي تئاتر كودك و نوجوان هستيم. اما بخش اهداي جوايز هم جز در يك مورد كه به بازيگر كوچك گروه “سيندرلا در بن‌بست” هديه داده شد، در بقيه موارد كاملاً بزرگسالانه بود و عمو سيبيلوها و خاله‌قزي‌ها آمدند و جايزه گرفتند! نكته حائز اهميت اين بخش هم اهداي اكثر جوايز به تئاتر “سيندرلا در بن‌بست” اميد نياز بود كه باتوجه به اصفهاني بودن نياز، اين شبهه را ايجاد مي‌كرد كه آيا اين جوايز تحت نظر داوري داده شده يا شرايط ميزباني در آن تأثيرگذار بوده است. اشك ناراحتي كودكان حساس گروه تئاتر “ما آدم كوچولوها خيلي بزرگيم” از اهواز اين شبهه را بيشتر كرد. دختربچه 6 ساله اشك مي‌ريخت و مي‌گفت، اصلاً چرا به ما گفتند شركت كنيم؟ اينها كه مي‌خواستند همه جايزه‌ها را به گروه تئاتر اصفهان بدهند چرا به ما گفتند بياييم اصفهان؟

دخترك دل پري داشت و اشك مي‌ريخت. او ناراحت بود كه نه عكس گروهشان را در بروشور جشنواره گذاشته بودند و نه به آنها جايزه داده بودند. كارگردانشان هم مي‌گفت ديگر در جشنواره تئاتر كه به ميزباني اصفهان باشد شركت نمي‌كند. او هم مثل كودكان گروهش ناراحت بود، از اينكه چهار روز در هتل نه چندان مناسب به آنها اسكان داده بودند و تنها يك اجرا داشتند و از اينكه 8 نفر از گروهش را در يك اتاق كف زمين خوابانده بودند و دل بچه‌هاي گروهش را به خاطر نزدن عكسشان در بروشور شكسته بودند، ناراحت بود.

ما هم مثل او ناراحت شديم از اينكه دل كودكي در روز جهاني كودك به دست آدم بزرگ‌ها شكسته شده بود. با خودمان فكر كرديم اصلاً چرا به مراسم اختتاميه جشنواره آمديم، اينكه دم در ورودي جلويمان را بگيرند و با وجود داشتن كارت ورودي راهمان ندهند، اينكه بعد از كلي معطلي از بالا دستور برسد دارندگان كارت دعوت شهردار مي‌توانند وارد شوند، اما بايد اسمشان در ليست باشد، اينكه به ميزي هدايت شويم كه چكمان كنند از كجا آمده‌ايم و بعد شماره رديف و صندلي به ما بدهند. بعد برسيم به در ورودي و دوباره چكمان كنند كه وارد تالار شويم. جالب اينكه رديف‌ها و صندلي‌ها بدون توجه به شماره‌ها پر شده بود و به زحمت جايي براي نشستن پيدا كرديم.

راستي ما چرا به اختتاميه جشنواره شانزدهم تئاتر كودك و نوجوان رفتيم؟ اينكه تقدير و تشكر بزرگترها از همديگر را ببينيم يا اشك‌هاي دختر بچه اهوازي را كه مي‌گفت مثلاً امروز روز كودك بود، آن وقت كاري مي‌كنند كه ما بچه‌ها ناراحت شويم. البته مسئولان برگزاركننده جشنواره براي اينكه ناراحتي بچه‌ها ادامه‌دار شود از برنامه‌ريزي به منظور برگزاري جشنواره هفدهم صرف‌نظر كرده و برخلاف سال قبل، قول برپايي جشنواره هفدهم را ندادند. خودمانيم اگر قرار است كيفيت جشنواره، سال به سال بدتر شود، پس برگزار نشود بهتر است.

منبع : http://www.nesfejahan.net/cms4/editorial.asp?id=-1921569665

نویسنده: سميه مسرور

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 5:46 بعد از ظهر  توسط سجاد  |