تبليغاتX
Gone With The Wind

Gone With The Wind

آنجا، جايي براي كودكان نبود

 

مراسم اختتاميه شانزدهمين جشنواره تئاتر بين‌المللي كودك و نوجوان با حضور بزرگترها و پرسنل ادارات و تعداد اندكي از گروه‌هاي شركت‌كننده برگزار شد تا مشخص شود سهم بچه‌ها از اختتاميه جشنواره خودشان آن هم در روز كودك، هيچ بود و بس. اكثر صندلي‌هاي سالن توسط پرسنل ادارات و خانواده‌هايشان پر شده بود و تعداد محدودي از صندلي‌ها به بچه‌ها اختصاص داشت. مراسم هم مثل ترتيب صندلي‌ها بود، بدين صورت كه بزرگ ترها در مراسم اختتاميه از همديگر قدرداني و تشكر كردند و برنامه‌اي بزرگسالانه و بي‌روح را به اجرا گذاشتند. از دكور برنامه مشخص بود كه اختتاميه رنگ و بوي كودكي ندارد. سهم بچه‌ها از اختتاميه امسال، پنج فرفره كاغذي و يك ماه گاز گرفته و ستاره‌هايي كه روي زمين مي‌درخشيدند و ماهي‌هايي كه روي هوا معلق بودند، بود. البته يك نردبان نصفه نيمه با تكه‌اي ابر هم روي زمين بود كه نقش تريبون را بازي مي‌كرد.

ساعت 15 و 40 دقيقه مراسم اختتاميه آغاز شد؛ مراسمي بي‌جان براي جشنواره‌اي كه قرار بود جان تازه‌اي به دنياي كودك ببخشد. صداي موسيقي كارتون‌هاي بچگيمان براي هر اهداي جايزه‌اي به گوشمان مي‌رسيد. رئيس مركز آفرينش‌هاي هنري به مديركل فرهنگ و ارشاد اسلامي جايزه مي‌داد، دبير جشنواره از بي‌خبري خود براي جشنواره هفدهم مي‌گفت و استاندار از هنر اسلامي تئاتر حرف مي‌زد و خلاصه همه چيز بود جز دنياي كودكي و نشاط و شادي. چراغ‌هاي خاموش تالار هنر و نور كم سوي صحنه بر بي‌روح بودن مراسم اختتاميه مي‌افزود و خاطره مراسم سال گذشته را بيشتر در ذهنمان زنده مي‌كرد؛ انگار قرار نبود هيچ چيز جشنواره مثل سال گذشته پرشور و بانشاط و بابرنامه باشد. بعد از اينكه بزرگ ترها خوب از همديگر تقدير و تشكر كردند نوبت به اهداي جوايز جشنواره رسيد. شايد خواندن نامه منوچهر اكبرلو يكي از اعضاي هيئت داوران به دخترش يكي از بخش‌هاي جذاب جشنواره بود، زيرا اين قسمت به دنياي كودكي پل مي‌زد و يادمان مي‌انداخت در مراسم اختتاميه شانزدهمين جشنواره بين‌المللي تئاتر كودك و نوجوان هستيم. اما بخش اهداي جوايز هم جز در يك مورد كه به بازيگر كوچك گروه “سيندرلا در بن‌بست” هديه داده شد، در بقيه موارد كاملاً بزرگسالانه بود و عمو سيبيلوها و خاله‌قزي‌ها آمدند و جايزه گرفتند! نكته حائز اهميت اين بخش هم اهداي اكثر جوايز به تئاتر “سيندرلا در بن‌بست” اميد نياز بود كه باتوجه به اصفهاني بودن نياز، اين شبهه را ايجاد مي‌كرد كه آيا اين جوايز تحت نظر داوري داده شده يا شرايط ميزباني در آن تأثيرگذار بوده است. اشك ناراحتي كودكان حساس گروه تئاتر “ما آدم كوچولوها خيلي بزرگيم” از اهواز اين شبهه را بيشتر كرد. دختربچه 6 ساله اشك مي‌ريخت و مي‌گفت، اصلاً چرا به ما گفتند شركت كنيم؟ اينها كه مي‌خواستند همه جايزه‌ها را به گروه تئاتر اصفهان بدهند چرا به ما گفتند بياييم اصفهان؟

دخترك دل پري داشت و اشك مي‌ريخت. او ناراحت بود كه نه عكس گروهشان را در بروشور جشنواره گذاشته بودند و نه به آنها جايزه داده بودند. كارگردانشان هم مي‌گفت ديگر در جشنواره تئاتر كه به ميزباني اصفهان باشد شركت نمي‌كند. او هم مثل كودكان گروهش ناراحت بود، از اينكه چهار روز در هتل نه چندان مناسب به آنها اسكان داده بودند و تنها يك اجرا داشتند و از اينكه 8 نفر از گروهش را در يك اتاق كف زمين خوابانده بودند و دل بچه‌هاي گروهش را به خاطر نزدن عكسشان در بروشور شكسته بودند، ناراحت بود.

ما هم مثل او ناراحت شديم از اينكه دل كودكي در روز جهاني كودك به دست آدم بزرگ‌ها شكسته شده بود. با خودمان فكر كرديم اصلاً چرا به مراسم اختتاميه جشنواره آمديم، اينكه دم در ورودي جلويمان را بگيرند و با وجود داشتن كارت ورودي راهمان ندهند، اينكه بعد از كلي معطلي از بالا دستور برسد دارندگان كارت دعوت شهردار مي‌توانند وارد شوند، اما بايد اسمشان در ليست باشد، اينكه به ميزي هدايت شويم كه چكمان كنند از كجا آمده‌ايم و بعد شماره رديف و صندلي به ما بدهند. بعد برسيم به در ورودي و دوباره چكمان كنند كه وارد تالار شويم. جالب اينكه رديف‌ها و صندلي‌ها بدون توجه به شماره‌ها پر شده بود و به زحمت جايي براي نشستن پيدا كرديم.

راستي ما چرا به اختتاميه جشنواره شانزدهم تئاتر كودك و نوجوان رفتيم؟ اينكه تقدير و تشكر بزرگترها از همديگر را ببينيم يا اشك‌هاي دختر بچه اهوازي را كه مي‌گفت مثلاً امروز روز كودك بود، آن وقت كاري مي‌كنند كه ما بچه‌ها ناراحت شويم. البته مسئولان برگزاركننده جشنواره براي اينكه ناراحتي بچه‌ها ادامه‌دار شود از برنامه‌ريزي به منظور برگزاري جشنواره هفدهم صرف‌نظر كرده و برخلاف سال قبل، قول برپايي جشنواره هفدهم را ندادند. خودمانيم اگر قرار است كيفيت جشنواره، سال به سال بدتر شود، پس برگزار نشود بهتر است.

منبع : http://www.nesfejahan.net/cms4/editorial.asp?id=-1921569665

نویسنده: سميه مسرور

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 5:46 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

متشکرم

همین چند روز پیش، «یولیا واسیلی ‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم .
به او گفتم:بنشینید«یولیا واسیلی ‌‌‌‌‌اِونا»! می‌‌‌‌دانم که دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمی‌‌‌آورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی‌‌‌روبل به شما بدهم این طور نیست؟
- چهل روبل .
- نه من یادداشت کرده‌‌‌‌ام، من همیشه به پرستار بچه‌‌هایم سی روبل می‌‌‌دهم. حالا به من توجه کنید.
شما دو ماه برای من کار کردید.
- دو ماه و پنج روز
- دقیقاً دو ماه، من یادداشت کرده‌‌‌ام. که می‌‌شود شصت روبل. البته باید نُه تا یکشنبه از آن کسر کرد. همان طور که می‌‌‌‌‌دانید یکشنبه‌‌‌ها مواظب «کولیا» نبودید و برای قدم زدن بیرون می‌‌رفتید.
سه تعطیلی . . . «یولیا واسیلی ‌‌‌‌اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین‌‌های لباسش بازی می‌‌‌کرد ولی صدایش درنمی‌‌‌آمد.
- سه تعطیلی، پس ما دوازده روبل را می‌‌‌گذاریم کنار. «کولیا» چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب «وانیا» بودید فقط «وانیا» و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشید.
دوازده و هفت می‌‌شود نوزده. تفریق کنید. آن مرخصی‌‌‌ها ؛ آهان، چهل و یک‌ ‌روبل، درسته؟
چشم چپ «یولیا واسیلی ‌‌‌‌اِونا» قرمز و پر از اشک شده بود. چانه‌‌‌اش می‌‌لرزید. شروع کرد به سرفه کردن‌‌‌‌های عصبی. دماغش را پاک کرد و چیزی نگفت.
- و بعد، نزدیک سال نو شما یک فنجان و نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید .
فنجان قدیمی‌‌‌تر از این حرف‌‌‌ها بود، ارثیه بود، امّا کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسیدگی کنیم.
موارد دیگر: بخاطر بی‌‌‌‌مبالاتی شما «کولیا » از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. 10 تا کسر کنید. همچنین بی‌‌‌‌توجهیتان
باعث شد که کلفت خانه با کفش‌‌‌های «وانیا » فرار کند شما می‌‌بایست چشم‌‌هایتان را خوب باز می‌‌‌‌کردید. برای این کار مواجب خوبی می‌‌‌گیرید.
پس پنج تا دیگر کم می‌‌کنیم.

در دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید...
« یولیا واسیلی ‌‌‌‌‌‌اِونا» نجواکنان گفت: من نگرفتم.
- امّا من یادداشت کرده‌‌‌ام .
- خیلی خوب شما، شاید …
- از چهل ویک بیست و هفت تا برداریم، چهارده تا باقی می‌‌‌ماند.
چشم‌‌‌هایش پر از اشک شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق می‌‌‌درخشید. طفلک بیچاره !
- من فقط مقدار کمی گرفتم .
در حالی که صدایش می‌‌‌لرزید ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم . . . ! نه بیشتر.
- دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به کنار، می‌‌‌کنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا . . . یکی و یکی..
- یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت .
- به آهستگی گفت: متشکّرم!
- جا خوردم، در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.
- پرسیدم: چرا گفتی متشکرم؟
- به خاطر پول.
- یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت کلاه می‌‌گذارم؟ دارم پولت را می‌‌‌خورم؟ تنها چیزی می‌‌‌توانی بگویی این است که متشکّرم؟
- در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند.
- آن‌‌ها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه می‌‌زدم، یک حقه‌‌‌ی کثیف حالا من به شما هشتاد روبل می‌‌‌‌دهم. همشان این جا توی پاکت برای شما مرتب چیده شده.
ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟ چرا صدایتان در نیامد؟
ممکن است کسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟
لبخند تلخی به من زد که یعنی بله، ممکن است.
بخاطر بازی بی‌‌رحمانه‌‌‌ای که با او کردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیرمنتظره بود پرداختم.
برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت: متشکرم!
پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فکر کردم:

در چنین دنیایی چقدر راحت می‌‌شود زورگو بود...

اثر آنتوان چخوف


+ نوشته شده در  دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 11:45 قبل از ظهر  توسط سجاد  | 

باز باران بی ترانه

باز باران بی ترانه

باز باران ,با تمام بی کسی های شبانه
می خورد بر مرد تنها ,می چکد بر فرش خانه
باز می اید صدای چک چک غم...باز ماتم
من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده
نمی دانم...نمی فهمم
کجای قطره های بی کسی زیباست؟؟؟؟
نمی فهمم, چرا مردم نمی فهمند
که ان کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد
کجای ذلتش زیباست؟؟؟
نمی فهمم..کجای اشک یک بابا
که سقفی از گل و اهن به زور چکمه ی باران
به روی همسر و پروانه های مرده اش ارام باریده
کجایش بوی عشق وعاشقی دارد؟؟؟
نمی دانم..نمی دانم چرا مردم نمی دانند
که باران, عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست
کجای مرگ ما زیباست...نمی فهمم!!!!؟
یاد ارم, روز باران را
یاد ارم مادرم در کنج باران مرد
کودکی ده ساله بودم
می دویدم زیر باران..از برای نان
مادرم افتاد
مادرم در کوچه های پست شهر ارام جان می داد
فقط من بودم و باران و گل های خیابان بود
نمی دانم
کجای این لجن زیباست؟؟؟؟
بشنو از من, کودک من
پیش چشمم, مرد فردا
که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالادست
و ان باران که عشق دارد ...فقط جاریست برای عاشقان مست
و باران من و تو درد و غم دارد
خدا هم خوب می داند که
این عدل زمینی ,عدل کم دارد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 10:26 قبل از ظهر  توسط سجاد  | 

درسی زیبا از ادیسون

ادیسون در سنین پیری پس از كشف لامپ، یكی از ثروتمندان آمریكا به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمایشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگی بود هزینه می كرد...
این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شكل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود.


در همین روزها بود كه نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا كاری از دست كسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است!
آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود...

پسر با خود اندیشید كه احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سكته می كند و لذا از بیدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید كه پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یك صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می كند!!!
پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید كه پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می برد.
ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست؟!! رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟!! حیرت آور است!!!

من فكر می كنم كه آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! وای! خدای من، خیلی زیباست! كاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. كمتر كسی در طول عمرش امكان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟!!
پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می كنی؟!!!!!!
چطور میتوانی؟! من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟!

پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاری بر نمی آید. مامورین هم كه تمام تلاششان را می كنند. در این لحظه بهترین كار لذت بردن از منظره ایست كه دیگر تكرار نخواهد شد...!
در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فكر می كنیم! الآن موقع این كار نیست! به شعله های زیبا نگاه كن كه دیگر چنین امكانی را نخواهی داشت!!
توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول كار بود و همان سال یكی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری او گرامافون را درست یك سال پس از آن واقعه اختراع کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 تیر1388ساعت 2:24 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

خدا یا شکرت

خداراشكر كه تمام شب صدای خرخر شوهرم را می شنوم . این یعنی او زنده و سالم در كنار من خوابیده است.


I am thankful for the husband who snores all night, because that means he is healthy and alive at home asleep with me


 

خدا را شكر كه دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرفها شاكی است.این یعنی او در خانه است و در خیابانها پرسه نمی زند.


I am thankful for my teenage daughter who is complaining about doing dishes, because that means she is at home not on the street


خدا را شكر كه مالیات می پردازم این یعنی شغل و در آمدی دارم و بیكار نیستم.


I am thankful for the taxes that I pay, because it means that I am employed.

 

خدا را شكر كه لباسهایم كمی برایم تنگ شده اند. این یعنی غذای كافی برای خوردن دارم.


I am thankful for the clothes that a fit a little too snag, because it means I have enough to eat


خدا را شكر كه در پایان روز از خستگی از پا می افتم.این یعنی توان سخت كار كردن را دارم.


I am thankful for weariness and aching muscles at the end of the day, because it means I have been capable of working hard


خدا را شكر كه باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز كنم.این یعنی من خانه ای دارم.

 

I am thankful for a floor that needs mopping and windows that need cleaning, because it means I have a home

 

خدا را شكر كه در جائی دور جای پارك پیدا كردم.این یعنی هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبیلی برای سوار شدن.

 

I am thankful for the parking spot I find at the far end of the parking lot, because it means I am capable of walking and that I have been blessed with transportation

 

خدا را شكر كه سرو صدای همسایه ها را می شنوم. این یعنی من توانائی شنیدن دارم.


I am thankful for the noise I have to bear from neighbors, because it means that I can hear


خدا را شكر كه این همه شستنی و اتو كردنی دارم. این یعنی من لباس برای پوشیدن دارم.


I am thankful for the pile of laundry and ironing, because it means I have clothes to wear


خدا را شكر كه هر روز صبح باید با زنگ ساعت بیدار شوم. این یعنی من هنوز زنده ام.


I am thankful for the alarm that goes off in the early morning house, because it means that I am alive


خدا را شكر كه گاهی اوقات بیمار می شوم. این یعنی بیاد آورم كه اغلب اوقات سالم هستم.


I am thankful for being sick once in a while, because it reminds me that I am healthy most of the time

 

خدا را شكر كه خرید هدایای سال نو جیبم را خالی می كند. این یعنی عزیزانی دارم كه می توانم برایشان هدیه بخرم.


I am thankful for the becoming broke on shopping for new year , because it means I have beloved ones to buy gifts for them


خداراشكر...خدارا شكر...خدارا شكر07.gif21.gif


Thanks God Thanks God Thanks
God   

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 خرداد1388ساعت 4:27 قبل از ظهر  توسط سجاد  | 

بغض گلویم توان سخن گفتن را از من گرفته

هنوز طنین صداش توی گوشمه که می گفت این کتاب شعر رو تازه به چاپ رسوندم

اسمش برای تمام کوه نویسها آشناست

ساجده کشمیری هم از بین ما رفت ، رفتو با این دنیای خاکی وداع کرد 

از ظهر که خبر تاثر انگیز همنورد عزیزمون ساجده کشمیری رو از یکی از دوستام شنیدم افسوس یک لحظه امونم نداده . وقتی خبر از دست دادن این عزیز رو شنیدم ، مدام تصاویر لحظاتی رو که توی صعود قلم کنار هم بودیم از جلوی چشمام رد می شن ، خاطره زمانی که خودم رو بهش معرفی کردم یا زمانی که دور یه سفره با هم ناهار خوردیم و زمانی که با هم به سمت قله دماوند صعود کردیم  .

آه آه آه .

یادش به خیر صعود قلم منو ساجده کشمیری و آنا فراهانی از پناه گاه به سمت قله حرکت کردیم و تا آبشار یخی با هم بودیم و با هم برگشتیم ، امید داشتم یه بار دیگه باهاش صعود کنم اما ...

شرط عاشق نیست با یک دل دو دلبر داشتن

یا ز جانان یا ز جان باید که دل برداشتن



به نقل از وبلاگ آناپورنا WWW.ANAPOORNA.PERSIANBLOG.IR

به نقل از اهالی رینه و شاهدان عینی:

پی نوشت ١ : شنبه تیمی از هرمزگان به سرپرستی ساجده کشمیری و مهدی معماری برای صعود به دماوند راهی پلور و سپس بارگاه سوم میشوند. روز بعد جهت صعود چهار نفر از اعضای تیم دو خانم و دو آقا به سمت قله حرکت کرده که به علت خرابی هوا و بوران و برف از مسیر اصلی منحرف شده و از جبهه غربی سر در می آورند . همزمان با تاریک شدن هوا تصمیم میگیرند ٣٠٠ متر پایین تر از قله  اتاق برفی ساخته و تا صبح بیواک کنند که متاسفانه نیمه های شب حدود ساعت ٣ دو نفر (یک خانم و یک آقا)  از سرما جان خود را از دست میدهند. کشمیری و معماری تصمیم میگیرند برگردند که در راه بازگشت ساجده روی شن اسکی ۵٠٠ متر پایین تر از قله میلغزد و . . . . !!معماری تنها برمیگردد.  پس فردا تیم امداد برای بازگرداندن پیکرشان به منطقه اعزام خواهد شد.

........................................................

گروه حوادث ایسنا  هم  این خبر و چاپ کرد:

پی نوشت٢: گروه حوادث ـ دو زن و یک مرد کوهنورد که همراه گروهی از کوهنوردان هرمزگانی قصد صعود به قله دماوند را داشتند به دلیل افت شدید دمای بدن و سقوط از ارتفاعات، جان باختند.
به گزارش ایسنا، هفته گذشته یک گروه 11 نفری متشکل از کوهنوردان اهل هرمزگان برای صعود عازم قله دماوند شدند. آنها به منطقه «بارگاه سوم» رسیده بودند که مسئولان فدراسیون کوهنوردی به دلیل شرایط نامساعد جوی و نداشتن تجهیزات مناسب به آنان توصیه کردند از صعود منصرف شوند، اما این مسئله با مخالفت کوهنوردان روبه‌رو شد و آنها بدون توجه به توصیه‌ها به راه خود ادامه دادند. حال آن که فقط یکی از آنها، جدا شد و از ادامه مسیرمنصرف شد. 10 تن دیگر همچنان به راه خود ادامه دادند اما پس از مدتی، شش نفر دیگر از اعضا در ارتفاع 5200 متری به دلیل شرایط نامساعد جوی از ادامه صعود منصرف شده و بازگشتند. اما چهار تن دیگر به صعود در ارتفاعات ادامه دادند. ساعت 2 و 30 دقیقه بعدازظهر دوشنبه - 4 خرداد - کوهنوردان پس از فتح قله، به پائین بازمی‌گشتند که در بین راه دو زن کوهنورد دچار افت شدید دمای بدن شده و جان باختند. یک مرد همراهشان نیز از ارتفاع سقوط کرد و کشته شد اما کوهنورد چهارم موفق شد خود را به پائین قله برساند. در حال حاضر قرار است گروهی از داوطلبان با هماهنگی هیأت کوهنوردی استان تهران، برای یافتن و بازگرداندن اجساد سه کوهنورد به منطقه اعزام شوند. جزئیات بیشتری درباره این خبر اعلام نشده است.

.......................................................

تهران - واحد مرکزی خبر - ورزشی 1388/03/06

پی نوشت ٣ : رییس فدراسیون کوهنوردی می گوید : هیچ مسئولیتی درقبال مرگ سه کوهنورد هرمزگانی در ارتفاعات قله دماوند متوجه فدراسیون نیست.
محمود شعاعی در گفتگویی تلفنی با خبرنگار واحد مرکزی خبر گفت : این گروه 11 نفره زیر نظر فدراسیون اقدام به فتح قله دماوند نکرده بودند و در چنین شرایطی مسوولیت با سرپرست گروه است.
وی با بیان اینکه 10 سال است عواملی را در ارتفاعات مختلف قله دماوند برای راهنمایی و هشدار دادن به کوهنوردان مستقر کرده ایم تصریح کرد: عوامل فدراسیون این گروه را از وضع نامساعد جوی و خطری که آنان را تهدید می کرد آگاه کرده بودند اما متاسفانه تعدادی از آنان با بی توجهی به مسیر خود ادامه دادند.
رییس فدراسیون کوهنوردی افزود : گروه های کوهنوردی که با هماهنگی فدراسیون و زیرنظر هیئت های کوهنوردی استانهای خود فعالیت می کنند، سرپرست هایی با مدرک مربیگری و موردتایید در اختیارشان قرار می گیرد و در صورت پیش آمد وضع دشوار و نامطلوب از ادامه حرکت جلوگیری می کنند .
شعاعی از کوهنوردان خواست با هماهنگی فدراسیون به صعود اقدام کرده و به توصیه های عوامل فدراسیون در قلل هم توجه داشته باشند .
وی خاطرنشان کرد : هیچ محرومیتی ازطرف جوامع بین المللی درخصوص جان باختن سه کوهنورد هرمزگانی ، فدراسیون را تهدید نمی کند زیرا آنان کوهنوردی را ورزش نمی دانند بلکه به آن به عنوان یک تفریح می نگرند

......

روحشان شاد


+ نوشته شده در  شنبه 9 خرداد1388ساعت 8:22 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

کوهنوردی

سپاس ایزد یکتا را که در ما شوق ایرانشناسی و طبیعت گردی آفرید

Many thanks go for my lord to give us some  chance to travel around Iran and find out the greatness which is hidden in the creatures and nature

بد نیست بیشتر با روش زندگی ما کوهنوردان آشنا شوید . ما عاشق کوه و کوهنوردی هستیم . به نظر ما کوهنوردی یک روش زندگی است .

It would be  good to know that some thing a bout the way of living of the climbers  .we are interested in the mountains and in my opinion climbing would be  a good method of living

روشی که در آن یک سیب بین همه اعضاء گروه تقسیم میشود . روشی که درآن قوی ترین عضو گروه به پای ضعیف ترین راه میرود .

The method that justice stands first to speak . an apple is shared among the others fairly and the strongest is next to the weakest one

راهی که رقابت ندارد ، که به رهروانش حقوق نمی دهند و ایشان را نیازی به سوت و کف مشوقان در قله نیست .

There is no competition and no bonus for  its fellows and no need to be encouraged by watchers when you hit the targets

ناجی بی منت یکدیگرند . گروه می سازند تا دل جوانان را به سنگ بند کنند تا به ننگ بند نشوند . مزدشان معراج روح است و تشویقشان نوازش باد .

They are like a saver to save each other with no mentioning and their  ambitions are improving the soul and spiritual manners

قانونشان عشق است و قانون گذارشان معشوق عشق به طبیعت ، عشق به زندگی است و زندگی تجلی عشق است و مرگ آنجاست که عشق نیست .

Here love speaking and the love of  life and the life is derived from the love so, no love , no life

کوهنوردی عشق به طبیعت است و عشق به طبیعت ، ورزش ما نیست ، باور ماست ، زندگی ماست . به راستی که کوهنوردی فقط ورزش نیست ، کوهنوردی یک روش زندگی است .

It is a kind of belief that climbing is not an athlete,  it  is realy  a kind of manner about living, it is a way  of love sent toward nature.  It is fantastic isn’t it

امید آن است که بتوانم در آینده نیز با دعای خیر شما خوبان جای جای ایران عزیزمان را در مقابل دیدگان شما ایران دوستان  ورق به ورق به نمایش بگذارم .

I will be looking forward to show you the whole seeing sights of Iran in near future if GOD willing

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت 10:39 قبل از ظهر  توسط سجاد  | 

ده چیزی که امروز به خاطر آنها ناراحتید ولی ده سال دیگر به یادشان هم نخواهید آورد!

ده مورد زیر شاید امروز اهمیت داشته باشند ولی ده سال دیگر آنها را حتی به یاد هم نخواهید آورید:

۱- غلط املایی در پستی که نوشتید!

۲- عوضی ای که امروز تو خیابون موقع رانندگی بهتان فحش داد!

۳- لنگه جورابی که وقتی مادر زن تان آمد روی دسته صندلی آشپزخانه بود!

۴- خروجی ای که توی اتوبان رد کردید!

۵- کتاب هایی که سه روز دیر به کتابخانه پس دادید!

۶- رفتن برق وقتی داشتید برنامه مورد علاقه تان را تماشا می کردید!

۷- کامنتی که زیر پست درد دل های شما داشتن «وب خوب» را به شما یادآوری می کند و درخواست تبادل لینک می کند!

۸- هزار تومان اضافه ای که اشتباهی به راننده تاکسی دادید!

۹- بچه ای که بهتان زبان درازی کرد!

۱۰- خراشی که موقع اصلاح روی صورت تان افتاد!

حالا مواردی را بخوانید که ده سال دیگر از اینکه امروز یا این روز ها آنها را انجام داده اید خیلی خوشحال خواهید شد:

۱- نوشتن ایده ها و هدف های تان!

۲- کار کردن در ساعاتی از روز که بیشترین انرژی و کارایی را دارید!

۳- گفتن «دوستت دارم» به همسر و فرزندانتان!

۴- خوردن کلی میوه و سبزیجات!

۵- نیم ساعت پیاده روی ، طلوع آفتاب ، هوای صبح ، ورزش!

۶- زود بیدار شدن برای کار کردن روی چیزی که واقعآ برای تان مهم است!

۷- وقت گذاشتن برای یاد گرفتن یک حرفه تازه یا به روز کردن اطلاعات فعلی تان!

۸- وقت گذاشتن برای خودتان ، برای فکر کردن ، برای آرامش!

۹- دادن یک تست کامل پزشکی!

۱۰- ترک یک عادت بد! ، ترک سیگار!

نظرتون چیه؟ با خودتان رو راست باشید! یک لحظه فکر کنید. ده سال دیگر ، سال ۱۳۹۸ به کدام یکی فکر می کنید؟ لنگه جورابی که توی آشپزخانه بود؟ خروجی اتوبان؟ یا کم کاری های بزرگی که در راه رسیدن به اهداف تان کردید؟

به جای اینکه خودتان را بی خود نگران چیز های کوچکی کنید که یکی دو روز بعد فراموش می کنید روی اهدافی تمرکز کنید که در دراز مدت باعث موفقیت و رضایت شما از زندگی می شوند.

این مطلب را با بقیه به اشتراک بگذارید...
+ نوشته شده در  سه شنبه 25 فروردین1388ساعت 2:9 بعد از ظهر  توسط سجاد  | 

کارمای نیک

کارمای نیک

 

این مطلب، نوشته ای کوتاه و در عین حال جذاب مطالبی است که دالایی لاما برای سال 2008 افاده کرده است. خواندن و اندیشیدن در آن بیشتر از یکی دو دقیقه وقت نمی گیرد. این پیام را وانگذار. 

 

 

 

1- به خاطر داشته باش که عشقهای سترگ ودستاوردهای عظیم، به خطر کردنها و ریسکهای بزرگ محتاجند.

2 ـ  وقتی چیزی را از دست دادی، درس گرفتن از آن را از دست نده.

3 ـ  این سه میم را از همواره دنبال کن:

3 ـ1 ـ محبت و احترام به خود را

3 ـ2 ـ محبت به همگان را

3 ـ3 ـ و مسئولیت پذیری در برابر کارهایی که کرده ای

4 ـ به خاطر داشته باش دست نیافتن به آنچه می جویی گاه یک شانس بزرگ است.

5 ـ اگر می خواهی قواعد بازی را عوض کنی اول قواعد را بیاموز.

6 ـ به خاطر یک مشاجرۀ کوچک، ارتباطی بزرگ را از دست نده.

7 ـ وقتی دانستی که خطایی مرتکب شده ای، گامهایی را پیاپی برای رفت آن خطا بردار.

8 ـ بخشی از هر روز خود را به تنهایی گذران.

9 ـ  چشمان خود را نسبت به تغییرات بگشا، اما ارزشهای خود را به سادگی در برابر آنها واننه.

10 ـ به خاطر داشته باش گاه سکوت بهترین پاسخ است.

11 ـ شرافتمندانه بزی؛ که هر گاه بیشتر عمر کردی، با یادآوری زندگی خویش دوباره شادی را تجربه کنی...

12 ـ زیرساخت زندگی شما، وجود جوی از محبت و عشق در محیط خانه و خانواده است.

13 ـ در مواقعی که با محبوب خویش ماجرا می کنی و از او گلایه داری، تنها به موضوعات کنونی بپرداز و سراغی از گلایه های قدیم نگیر.

14 ـ دانش خود را با دیگران در میان گذار... این تنها راه جاودانگی است.

15 ـ با دنیا و زندگی زمینی بر سر مهر باش.

16 ـ سالی یک بار جایی برو که تا کنون هرگز نرفته ای.

17 ـ بدان که بهترین ارتباط آن است که عشق شما به هم، از نیاز شما به هم سبقت گیرد.

18 ـ وقتی می خواهی موفقیت خود را ارزیابی کنی، ببین چه را از دست داده ای که چنین را به دست آورده ای.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 8:52 قبل از ظهر  توسط سجاد  | 

شما خوشبخت هستید

اگر امروز صبح سالم از خواب برخاستید، قدر سلامتى خود را بدانید زیرا یک میلیون نفر تا یک هفته دیگر زنده نخواهند بود.




 
اگر تاکنون از آسیب‌هاى جنگ،




 
تنهایى در سلول زندان، عذاب شکنجه،




 
یا گرسنگى در امان بوده‌اید،





 
وضعیت شما از وضعیت 500 میلیون نفر در دنیا بهتر است.




 
اگر می‌توانید بدون ترس از زندانى شدن یا مرگ، وارد مسجد (یا کلیسا) شوید، وضع شما از ٣ میلیون نفر در دنیا بهتر است.



 
اگر در یخچال شما خوراکى و غذا وجود دارد،


اگر کفش و لباس دارید،


اگر تختخواب و سرپناهى دارید،


در این صورت شما از ٧۵٪ مردم جهان ثروتمندتر هستید.


اگر در بانکى حساب دارید، و اگر در جیب‌تان پول دارید،


شما به ٨٪ مردم دنیا که چنین شرایطى دارند تعلّق دارید.



 
اگر شما این نوشته را می‌خوانید، از سه خوشبختى بهره‌مند هستید



 
1- یک کسى به فکر شما بوده است.


2- شما به ٢٠٠ میلیون نفرى که قادر به خواندن نیستند تعلّق ندارید.


3- و .... شما جزو ١٪ از مردم دنیا هستید که کامپیوتر دارند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 بهمن1387ساعت 2:9 قبل از ظهر  توسط سجاد  |